ما آدمها همه به دنبال نیمه ی گمشدمون میگردیم و انتظار داریم وقتی
پیداش کردیم تمام خلع وجودیمون رو پر کنه ! اما ۱ سوال ما خودمون ۱
نیمه ی کامل هستیم ؟ ما میتونیم نیمه ی خالی ای رو پر کنیم ؟
ادامه مطلب
بابام به دلیل شغلش خیلی کم خونه بود بعضی وقتها ۳ ماه ۱ بار میدیدمش من بودم و مادرم ! اون میگفت در نبود من تو مرد خونه ای اما من ۱ دختر بچه بودم که دلش به عروسکش خوش بود!کم کم منم باورم شد که باید در نبود بابا مرد خونه باشم !هر چقدر بزرگتر میشدم محکمتر و مغرور تر میشدم !دلم نمیخواست ازدواج کنم چون کسی رو محکم تر از خودم نمیدیدم اما نمیدونم چیشد تا چشم باز کردم دیدم از ته دل دوست دارم !اون زمان کسی جرات ابراز علاقه کردن نسبت به منو نداشت چون خودش جوابش رو از قبل میدونست !یادته ۵ سال نگاهم کردی و چیزی نگفتی ؟ منم دوست داشتم اما دلم نمیخواست نظم زندگیم با تو بهم بخوره تا اینکه تلسم این سکوت شکست و تو لب به ابراز علاقه باز کردی !۱۹ سالم بود که ازم تقاضای همراهی کردی نمیدونم چی به سرم اومده بود اما تو تونستی به زیر کالبد مغرور و مردونم نفوذ کنی از اون زمان بود که فهمیدم من ۱ زنم با خواسته های مخصوص خودم !کم کم موهامو از حالت پسرونه در اوردم و گذاشتم بلند بشن و بعد لباس پوشیدنم تغییر کرد اما رسیدن به تمام آرزوهایی که تو خودم کشته بودم غیر ممکن بود !اما بعد از اون هم نتونستم به آرزوهای کوچیکم برسم چون این بار تو ازم خواستی درکت کنم و باز خواسته هامو تو خودم کشتم !
میخوام خودت قضاوت کنی بعد از ۲ سال آشنایی و ۱ سال ونیم نامزدی ما بجز خرید حلقه دیگه با هم بیرون رفتیم ؟
بابا احساس زن بودن و کودکی رو ازم گرفت و تو احساس شیطنت و شادی و هیاهوی جوونی رو !
دلم میخواد بازم شلوغ کنم و بخندم ! بریم کوه و خسته برگردیم خونه ! برف بازی کنیم ! زیر بارون راه بریم و خیس بشیم(حتی اگه قراره سرما بخوریم ) ! شب پیاده روی کنیم ! باهم بریم خرید و به سلیقه ی تو لباس بخرم (از سلیقه ی خودم خسته شدم) ! با هم بریم زیارت ! و ...
خودت بگو اینا خیلی زیادن ؟
نازنین من باور کن دیگه طاقت غم و غصه ندارم !
با تمام وجود دوست دارم !
آدمها : ۱جسم +۱روح
اگه روح از کالبد جدا بشه جسم بد بو و نفرت انگیز میشه و دیگه تمام آدمهایی که روزی برای
تصاحب جسمت میجنگیدن ازت فرار میکنن ! اما کسایی که بهت عشق میورزیدن بهت نزدیکتر
میشن ! برای همینه که میگن هیچ چیز عشق حقیقی رو از بین نمیبره حتی مرگ !
ادامه مطلب
۲۰ و اندی روزه که دوباره بعد از ۳ ماه برگشتی سر کار !یعنی صاحب کارت با اصرار برت
گردوند ! یادت میاد به جون من قسم میخوردی که دیگه بر نمیگردی ؟؟؟؟ ازم پرسیدی نظرم چیه !
گفتی اگه من نخوام بر نمیگردی !دلم راضی نبود اما وقتی به لبخند روی لبهات فکر کردم و
رضایت تو بازم پا روی دلم گذاشتم !بیچاره دل من ! از زمانی که برگشتی سر کار اوضاع بهتر
شده ! کمتر بهونه میگیری و . . . ! یادش بخیر هر لحظه ای که میگذشت بیشتر عاشق میشدیم اما
حالا شوق دیدار داریم اما وقتی به هم میرسیم تظاهر به بی اعتنایی میکنیم ! مدتیه وقتی میبینمت
سردم اما دلم تو سینه مثل گذشته با دیدنت تند میتپه . هر روز عشقم نسبت به تو بیشتر میشه اما
نمیتونم احساسی که نسبت بهت دارم بروز بدم ! بعضی وقتا بهت میگم ازت بدم میاد اما فقط خدا
میدونه تا چه حد دوست دارم !
قشنگم دوست دارم !
ای کاش کمکم میکردی تمام خاطرات تلخ گذشته رو فراموش کنم !
کمکم کن . . .
نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم
نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم.
كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم .
ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم.
ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد.
لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم.
سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم .
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
آفتاب از چهره ما ترسيد .
دريافتيم ، و خنده زديم.
نهفتيم و سوختيم.
هر چه بهم تر ، تنها تر.،
از ستيغ جدا شديم:
من به خاك آمدم،و بنده شدم .
تو بالا رفتي، و خدا شدي .
تو بالا رفتي، و خدا شدي
ادامه مطلب
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند !
ادامه مطلب
امشب پس از مدتها تونستم افکارم رو جمع کنم و کمی از درد دلامو بنویسم . . .
۳روزه که رفتی و من باتمام وجود دلتنگتم اما با این وجود برای بازگشتت شوقی ندارم !
احساس میکنم شاید دوری برای هر دومون بهتر باشه !
کاش میتونستم ازت بخوام در طی این مسافرت تماسهامونو قطع کنیم تا بتونیم کمی با ذهنی آزاد
فکر کنیم . . .اما . . .
میخوام گلایه کنم شاید کمی آروم بشم :
دیدی حرفام به حقیقت پیوست ! دیدی علاقه ی صاحب کارت به اون دختر بی دلیل نبود و
آخرش تو مجبور شدی جواب همه چیز رو بدی ! وقتی شنیدم اون دختر رو اخراج کردن و اون
هم از تو بابت مزاحمت شکایت کرده دلم میخواست داد بزنم و بهت بگم دیدی اشتباه نمیکردم !
بگم دیدی ما زنها بهتر هم جنسمونو میشناسیم ! میخواستم ترکت کنم تا بفهمی تنها شدن و نداشتن
پشتیبان چقدر سخته ! تا بفهمی وقتی به خاطر کارت اونو میرسوندی و من شاهد بودم و تنهایی
در تمام وجودم رخنه میکرد چی میکشیدم ! اما وقتی دیدمت با تمام وجود پشیمون بودی ! دلم
نیومد ناراحتت کنم ! سعی کردم آرومت کنم و دلداریت بدم اما ...........
ادامه مطلب












